تبليغاتX
░░░๑۩۞۩๑عاشق شکست خورده ๑۩۞۩๑░░░
░░░๑۩۞۩๑عاشق شکست خورده ๑۩۞۩๑░░░

 

خدا نزدیک است

              تو از من دوری

خدایا ...من چقدر خوشبختم !!!

 

 

 

 

دارد بهار از دل  شهر  می زند   بیرون

و هی بنفشه ها  پای در ختان جنگلی می ریزند

 

 

ومن...

 

سر قراری که  نمی شود   مال هم   باشیم

نشسته ام    طناب می بافم

 

گـــوش تا گـــوش

 

این اتاق چشمانم را می کوبد به قاب عکست

 

چقدر حرف دارد وول می خورد  توی دلم

 و من دارم به تو فکر می کنم

قلبم از تک تک این ثانیه ها می زند بیرون

 

وقتی خواب در چشم هایم می افتد

من از دستهای تو بالا می روم و خدا می چینم

 

آسمان قد چشم های من ابر ندارد   ببار

دریا  بی وسوسه  سوار ساحل  می شود    قلاب بیانداز

 

بعضی وقت ها می خواهم

روز خلق ستاره ها را به یا د بیاورم

!!!..

 

 

 (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯)

 

 

 

 

 

mama & baba

 

ک.س

 

کاش  خدا

 

یک روز .. .تنهای  تنها 

 

        مال من بود !!!



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 17:56

|+|

http://didar-dost.blogfa.com

کاش می دانستی...

کاش می دانستی ،

 به دنبال تو از بهاران پیش اُفتاده ام ! 

 راه را گم کرده ام ،

بهار را گم کرده ام،

خودم را گم کرده ام ،

تمام جاده را گم کرده ام ...!

 

 

به او گفتم :

مرا دوست داری ؟

گفت : بله

گفتم :مثلا چقدر؟

گفت : به اندازه ستاره های آسمان

به آسمان نگاه کردم دیدم آسمان ابریست

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

 

وقتی که دیگر رفت

من به اتظار آمدنش نشستم

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم

 

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم...

وقتی او تمام شد من آغاز شدم



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 17:54

|+|

http://didar-dost.blogfa.com

 

خدا نزدیک است

            تو از من دوری

 

         یک نفر آمد

                      همین روزها

 

دستانم را ببین

ببین از کجای دامنت قلاب گرفته ام

 

 

چشمانم را می بندم

بیا دریا

یک شکم سیر از دلم ماهی بگیر

 

با این ریسمانی که گوش تا گوش  می چرخانی

تور بالا ی سرم ژست می گیرد

مثل روز هائی که عاشق می شوم !!!

 

 

گاهی چقدر اتفاقی

چقدر اتفاقی

 ....

 

 

چرا دستانم درخت نمی شوند
وقتی که روی   طناب   ،  زندگی ام را پهن می کنم

یعنی احتمالن زیاد عجیب نیست بپرسی

خواب چند ستاره شبهایت را می سوزاند  ها؟

 

 

همیشه باد

 ا زهمان سمتی که می خواهد             تو را   نمی آورد

من ا ز چشمی که تو را نمی  بیند    _ افتادم

 

اشکال از ابر است

وگرنه

 چشما ن من سری با آسمان ندارد

 

برگرد

 

دارم

از اوج دلتنگی

برا ی تو د یوانه می شوم !!!

 

 

به قلم کوروش

 

 

 

 rYfxTmhieqpY.jpg image by pixvirtual

  ک.س

 

 

هزار بار

 دوستت دارم

 

 

                                                        

                                                              



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 17:46

|+|

http://didar-dost.blogfa.com

 

تنها خدا بودو مادرم

شاهد آن روزها

 

 به مرگ می گو يم  هوووووووووراا

وقتی برا يم  دست تکان می دهد

 

اين دشت مرا صدا می زند

و من برای تو

با ناخن های کوتاه و صورتی نحيف

شعر می سرا يم

 

با د يواری که توی مغزم کشيده ام

خودم می توانم جنگ را حدس بزنم

 

من هر شب بغض توی گلوی جنگ می کارم

با لالائی که مادر برا ی گيسوانم می خواند

 

باور کن

حتما نبا يد بهار بيا يد

تا بابونه ها پشت د يوار قد علم کنند

راه خانه ی ما را آب بگيرد و گلوی تو را باران!؟

 

از قبا يلی که رگبار می آورند  بپرس ...

 

لابد

من پشت گام های تو قد کشيده ام

که دست ها يم هر شب بی تابی  خدا را می کند

 

* ** ** *

دلم گرفته

چقدر هوای خانه ی شما ابر يست...

 

 

کوروش

 

 

ک.س

يه آغوش بــــــــاز ميل  دارم



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 17:36

|+|

http://didar-dost.blogfa.com

 

تنها خدا بودو مادرم

        شاهد آن روزها

 

از کدام گوشه ی دلم برا يت مرثيه بخوانم؟!

برگرد

انتظار چشم ها  يم را  ديوانه می کند!!..

 

 

"رگبار"

 

دارم در   چيزی شبيح درخت جوانه می زنم

و افکارم روی ريلهای بی مقصد سوت می کشد

 

من از صبح که پا به پا يم  پير می شود

جوان ترم

حتی از آسمانی که

زير بارش  غرشها يم  شانه خالی می کند

...

بعضی وقت ها

چقدر خواب ها يم ، نيمه تمام آغاز می شوند

 

دستانم  تا نيمه در زمين  فرو رفته

ولی هنوز به آخر نرسيدم...

 

آخر يعني :

تو  بيا يی و من از روزی که باد می آمد و شعر شدم

از ستاره ای که با روحم رقصيد

آو يزان باشم

 

آخر يعني :

سيل  بيا يد ، جنگ را با خود ببرد

آسمان آغوشی برای اشک های من باز کند

از گلوله هائی که باران می آورند  رگبار  رگبار

 

آخر يعني :

همين  روزها از خودم بالا بروم

تمام زندگيم  را داخل پرانتزی جا بدهم

تا ، کسی  نيا يد و ادعا نکند اينجای زندگيت مال من بود !!

 

                                                              

کوروش تنها

ک.س

روزی می رسد

انتقام تمام آنهائی که بی اراده ستاره شدند را بگيرم



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 17:31

|+|

http://didar-dost.blogfa.com

من و مادرم

تنهاخدا بود و مادرم

شاهد آن روزها

 

به مادرم

 با تمام تنهائی که  برايش  باقی گذاشتی

 

«خيلی وقت است که دارم برگشت می خورم»

 

دارم چشم می گذارم

پشت پلک هائی که هر شب ، زير نور ماه

سنگينی می کنند

ابرهائی که شب را از چشم ها يم دزديدند

 

دارم فکر می کنم

چقدر به درخت بدهکارم

که دست ها يم را به تيغ می کشد !؟

 

"من از تمام برگ هائی که می بينی

پائيز تر "

 

نگفته بودی

 پيش از آنکه بيائی

باران می گيرد

چشم ها يم

وقتی از خاطرات تک تک مين ها

 برگشت می خورم

....

از وقتی يادم می آ يد    بزرگ بودم !؟

کودکيم را پای تما م تقو يم ها  جا گذاشتم

کودکيم هنوز

 بوی ر يحان و نان تازه و حرف های در گوشی و صدای شکستن بغض مادر می دهد

کودکيم     هنوز دارد ...

 

دارم جنگ برا يت نمی سرا يم

باور کن

 

(تنها ، گاهی

نياز ظالمانه ی  ا ين کلمه ها

 ذهنم را محدود می کند به چند چيز کاملا کوچک...)

وگرنه من سر و سری با مين و خمپاره و ام الرصاص ...

 

از کدام شب با يد سياهی مو های مادرم را پس بگيرم؟

لابد از خودت پرسيده ای    ها ؟!

بيا

حالا می توانم

به لهجه ی تما م نخل های جنوب برا يت  شعر بسرا يم!!!

 

 کوروش تنها

 

 

 

 

ک.س

زمان همه چيز را نابود می کند

بجز قلم من



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 17:24

|+|

http://didar-dost.blogfa.com

๑۩۞۩๑ تنهـــایی ๑۩۞۩๑

 

                      

 

               

 

i love you

خلوتم را نشكن


شايد اين خلوت من كوچ كند


به شب پروانه


به صداي نفس شهنامه


به طلوع اخرين افسانه

 
و غروبي كه در ان


نقش ديوانگي يك عاشق


بر سر ديواري پيدا شد

.
خلوتم را نشكن


خلوتم بس دور است


ز هواي دل معشوق سهند


خلوتم راه درازي ست ميان من و تو


خلوتم مرواريد است به دست صياد


خلوتم تير وكماني ست به دست ارش


خلوتم راه رسيدن به خداست


خلوتم را نشكن.

..

زندگی زیباست*** اما بدون غم

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

دوستی زیباست*** اما بدون کلک

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

دنیا زیباست***اما بدون درگیری

گل زیباست***اما بدون ریشه

سکوت زیباست***اما بدون یار

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

برف زیباست***اما بدون رهگزر

خانواده زیباست***اما بدون دوری

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک

 فقط عشق

با سکوت زیرکانه منو فریاد زدی

با چشات دوست دارم رو تو گوشم داد زدی

با نگاه عاشقت مست مستم کردی

به می و جام و سبو باده پرستم کردی

الهی الهی تا نفس تو سینه هست

بمونی برای من

 



نوشته شده توسط (¯`·. کـــوروش پسره تنهـــا .·´¯) تاریخ جمعه ششم دی 1387 و ساعت 16:50

|+|

http://didar-dost.blogfa.com